!من كه آبي نبودم




Saturday, April 03, 2004

چهل‌ و ششمين‌ يادداشت



مي‌دانم‌ كه‌ ديگر هرگز تو را نخواهم‌ ديد. مي‌دانم‌.
و مي‌دانم‌ تو حتي‌ هرگز دلتنگ‌ ديداري‌ نخواهي‌ شد.
مي‌دانم‌ كه‌ باز صفحه‌ها خواهم‌ نوشت‌. مي‌دانم‌.
و مي‌دانم‌ تو ديگر هرگز آنها را نخواهي‌ خواند.
مي‌دانم‌. خوب‌ مي‌دانم‌.
آنچه‌ را كه‌ نمي‌دانم‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ ما به‌ اشاره‌اي‌، بنايي‌ را فرو ريختيم‌ كه‌ بر استحكام‌ آن‌ مي‌شد قسم‌ خورد و شاهد آورد.
نمي‌دانم‌. افسوس‌ كه‌ نمي‌دانم‌. دريغ‌ كه‌ ما انسانها هميشه‌ هر آنچه‌ زيبايي‌ و طراوت‌ و مهر در جهان‌ داريم‌ را نادانسته‌ آفريديم‌ و هر چه‌ از تباهي‌ و سياهي‌ و ويراني‌ سراغ‌ داريم‌، دانسته‌.
من‌ و تو دانسته‌ ويران‌ كرديم‌ بنايي‌ را كه‌ نادانسته‌ آفريده‌ بوديم‌.

چنين‌ ويراني‌ و خزاني‌ بر تو تهنيت‌ باد.



17-03-1379






.......................................................................................................................................................

Comments: Post a Comment

Home